الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

539

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

مىكنيم و مىفهمم و اين را تعقل نمىكنيم » ( يعنى : پس بسيار بحث و جدال مىكنند و از پيش خود سخنان مىگويند و اثبات و نفى مىكنند . و بعضى گفته‌اند كه : معنى آن ، اين است كه اصحاب كلام مىگويند كه چاره‌اى نيست از قبول و اذعان به اين‌كه همهء افعال از خداى تعالى است ، و واجب نيست اذعان به اين‌كه بنده را فعل اختيارى مىباشد . و مىگويند كه : قياس در اين موضع جارى مىشود ، و در اين موضع جارى نمىشود . و اين در نزد عقل مستحسن است ( كه عقل آن را نيكو مىشمارد ) ، و اين ، در نزد عقل مستحسن نيست . مجملا آن‌كه ، ايشان به جبر و قياس و استحسان قائل‌اند ) . حضرت صادق عليه السلام فرمود : « جز اين نيست كه من گفتم . واى بر ايشان ، اگر ترك كنند آنچه را كه من مىگويم و بروند به سوى آنچه خود مىخواهند » . بعد از آن به من فرمود كه : « بيرون رو تا درِ خانه و نظر كن هر كه را از متكلمان كه ديدى ، بياور » . يونس گفت كه : حمران بن اعين و ابو جعفر احول و هشام بن سالم و قيس ماصر را داخل كردم و همه علم كلام را خوب مىدانستند و در آن صاحب تسلط بودند ، و قيس ماصر به اعتقاد من ، از همهء ايشان متكلم‌تر بود و علم كلام را بهتر مىدانست و آن را از حضرت على بن الحسين عليهما السلام تعليم گرفته بود . و ما چون در مجلس نشستيم ، در آن مكانى بود در منا و عادت آن حضرت چنين بود كه پيش از وقت حج چند روزى در كوهى كه در طرف حرم است ، در خيمهء كوچكى كه از براى آن حضرت برپا مىكردند ، مىنشست . حضرت عليه السلام سر خود را از خيمه بيرون كرد ، ديد كه شترى به شتاب مىآيد ، فرمود كه : « به پروردگار خانهء كعبه سوگند مىخورم كه هشام است كه مىآيد » . ما گمان كرديم كه هشام ، يكى از فرزندان عقيل است كه بسيار او را دوست مىدارد . راوى مىگويد كه : بعد از آن ، هشام بن حكم وارد شد و او جوانى بود كه خطش تازه دميده بود ، و در ميانهء ما كسى نبود كه سنش از او بيشتر نباشد . حضرت جاى او را نمود ، و فرمود كه : « هشام ، ياور ما است به دل و زبان و دست خويش » . بعد از آن فرمود كه : « اى حمران ، با اين مرد شامى گفت‌وگو كن » . حمران با شامى گفت‌وگو كرد و بر او غالب آمد . و بعد از آن ، فرمود كه : « اى طاقى ( كه مراد از آن ابوجعفر احول است ) ، با او گفت‌وگو كن » . أحول با وى گفت‌وگو نمود و بر او نيز بر او غالب شد . بعد از آن ، فرمود كه : « اى هشام بن سالم ، با اين مرد تكلم نما » . پس هشام بن سالم و شامى در بحث قرين يكديگر بودند ، و هيچ‌يك بر ديگرى غالب نشدند ( و بنابر بعضى از نسخ كافى ، معنى اين است كه يكديگر را شناختند و قدر علم هر يك بر